تبلیغات
به وسعت آسمان - ستارگان هدایت(۳)
 
درباره وبلاگ
نظرسنجی
به نظر شما اجرای نظام 3-3-6 و شروع آن در سال تحصیلی (92-91) تا چه حد موفّق بوده است؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به وسعت آسمان




                             
   حضرت عمر (رض) در دوران خلافتشان٬ برای آن که از حال مردم باخبر شوند٬ روز و شب در کوچه های مدینه و اطراف آن قدم می زدند. یکی از شب ها همراه غلامشان اسلم در بیرون مدینه٬ آتشی را دیدند. به آن جا رفتند و دیدند زنی در کنار آتش مشغول درست کردن غذا است و بچه هایش گریه می کنند. سلام کرده و پرسیدند: چه می کنی؟ و چرا این کودکان گریه می کنند؟ آن زن پاسخ سلامشان را داد و گقت: فرزندانم گرسنه اند و پدرشان از دنیا رفته است. داخل این ظرف٬ آب است و من٬ ظرف آب را روی آتش گذاشته ام تا بچه ها به خیال آن که غذا کم کم آماده خواهد شد٬ بخوابند. آن گاه گفت: خدا میان ما و عمر٬ حکم کند. حضرت عمر فرمودند: عمر از کجا بداند که شما چنین وضعی دارید؟! زن پاسخ داد: چه طور خلیفه و امیرمان شده و از حال ما بی خبر است؟! حضرت عمر بدون آن که خود را معرّفی نمایند٬ به او فرمودند: همین جا منتظر بمان تا چیزی برایتان بیاورم. سپس با عجله و همراه خدمتکارشان به مدینه رفته و از بیت المال٬ مقداری آرد٬ روغن و خرما برمی دارند و داخل کیسه ای می ریزند و به اسلم می گویند: کیسه را بر پشت من بگذار. اسلم عرض می کند: کیسه را به من بدهید تا بیاورم. می فرمایند: آیا روز قیامت هم گناهانم را به دوش خواهی کشید؟! سپس در حالی که کیسه را بر دوش گرفته اند٬ خود را به آن جا می رسانند و آرد و روغن را در دیگ می ریزند و برای آن ها حلوا درست می کنند٬ محاسن امیر مؤمنان بوی دود می گیرد٬ امّا ایشان به کار خود ادامه می دهند. آن گاه به آن زن می فرمایند: بچه هایت را بیدار کن. بچه ها بیدار می شوند و عمر فاروق با دستانش٬ حلوا را در دهان آنان می گذارد. می گوید: می خواهم همان طور که گریه شان را دیدم٬ خنده و خوش حالی شان را هم ببینم. مادر کودکان یتیم٬ شادمان می شود و می گوید: خدا خیرت دهد برادر! سزاوار است که تو به جای عمر٬ خلیفه باشی! عمر فاروق بدون آن که خم به ابرو بیاورد٬ لبخندی می زند و می گوید: فردا به دارالخلافه برو تا سهم خود را از بیت المال بگیری. من را هم آن جا خواهی یافت! فردا صبح زود٬ آن زن نزد خلیفه ی مسلمانان می رود و با کمال تعجّب می بیند خلیفه٬ کسی نیست جز همان انسان مهربان و وارسته ای که دیشب به او و فرزندانش کمک کرده بود! او خیلی شرمنده می شود٬ امّا عمر (رض) می فرماید: باکی نیست. آری! این مرد٬ عمر است٬ همان شخصیّتی که کسری و قیصر در کاخ های خود با آن همه خدم و حشم٬ شب ها از ترس او نمی توانند راحت بخوابند و ظالمان در دوران خلافت وی٬ جرئت ندارند حتّی اندیشه ی ظلم و ستم را در سر بپرورانند٬امّا او آن قدر مهربان و رئوف و متواضع است که به خاطر خود خشمگین نمی شود و اگر خشم گرفت وتندی نمود٬ عذر خواهی می کند و انتقام نمی گیرد.
   
 نام: عمر         نام پدر: خطّاب           نام مادر: حنتمه بنت هشام         لقب: فاروق              کنیه: ابوحفص
محلّ تولّد: مکّه         محلّ شهادت: مدینه ( در محراب مسجد پیامبر (ص) و در حال امامت نماز صبح )        عمر شریف: ۶۳ سال
نسبت با پیامبر (ص): پدر زن ( پدر حضرت امّ المؤمنین حفصه (رض) )و باجناق رسول خدا ( همسر وی٬ قریة (رض) دختر ابی امیّه٬ خواهر امّ المؤمنین امّ سلمه (رض) بود.) و داماد حضرت علی (رض) ( شوهر حضرت امّ کلثوم (رض) ) و خلیفه ی دوم مسلمانان         مدّت خلافت: ۱۰ سال و ۶ ماه و ۱۸ روز          تاریخ شهادت: اوّل محرّم سال ۲۳ هجری
محلّ دفن: روضه ی مطهّر نبوی (ص) (منزل حضرت امّ المؤمنین عایشه (رض) ) در کنار پیامبر (ص) و حضرت ابوبکر صدّیق (رض)

                           
برخی از صفات (ویژگی ها):
   حضرت عمر فاروق (رض) یکی از زیرک ترین٬ هوشیارترین و قوی ترین جوانان قریش و جزء معدود اشخاصی بود که با خواندن و نوشتن آشنایی داشت. بلندقامت٬ گندمگون و خوش سیما و قامتش بلند و تنومند بود و صدای رسایی داشت. در میان سالی٬ سرش طاس بود ( موهای وسط سرش ریخته بود. ) و محاسن خود را با حنا خضاب می نمود. دست ها و پاهایش قوی و درشت بود و چهره ای مصمّم و جدّی داشت. انسانی عاقل و اهل منطق و انصاف٬ متّقی و پرهیزکار بود و از ریا و تظاهر بیزار. یکی از مهم ترین خصوصیّات وی٬ عدالت و دادگری بود. بسیار شجاع و باشهامت بود و در هنگام جنگ و جهاد٬ صدای بلندش٬ لرزه بر اندام کفّار و دشمنان دین می انداخت. در برابر کافران و منافقان و ستمگران٬ تندخو و سرسخت بود و با مؤمنان و مستضعفان٬ فروتن و مهربان بود. در برابر آیات قرآن٬ کلام خدا٬ بسیار متواضع بود٬ با وجود آن که ساده می زیست و غذای اندکی می خورد و کم استراحت می کرد٬ بسیار پرکار بود.
                       
فضیلت آن حضرت در احادیث پیامبر (ص):
۱- عبدالله بن عبّاس (رض) می گوید: پیامبر (ص) فرمودند: « خدایا! اسلام را به وسیله ی ابوجهل پسر هشام یا به وسیله ی عمر یاری بده و بر کفر پیروز بگردان. » ( دعای پیامبر (ص) با اسلام آوردن عمر مستجاب شد. ) پس صبحگاهان عمر نزد پیامبر (ص) آمد و اسلام آورد. (خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام٬ صص ۱۰۲-۱۰۱)
۲- عبدالله بن عمر (رض) می گوید: پیامبر (ص) فرمودند: « در خواب دیدم که شیر می نوشم تا این که با تمام وجود احساس آرامش و رفع تشنگی کردم. سپس ظرف شیر را به عمر دادم تا نوشید. » اصحاب گفتند: ای پیامبر! آن را به چه تعبیر نمودید؟ فرمودند: « آن را به علم تعبیر نمودم. » (صحیح بخاری٬ حدیث ۳۶۸۱ ٬ خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام٬ ص ۹۸ )
۳- عقبة بن عامر (رض) می گوید: « پیامبر (ص) فرمود: اگر بعد از من٬ پیامبری باشد٬ به تحقیق آن پیامبر٬ عمر است. » (خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام٬ ص ۱۰۲ )
۴- ابوذر (رض) می گوید: « از پیامبر (ص) شنیدم که می فرمودند: به راستی خداوند٬ حق را بر زبان عمر جاری کرد و اوست که حق را می گوید. » (خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام٬ ص ۱۰۴ ٬ ترمذی٬ ج ۵ ٬ ص ۶۱۷)
۵- سعد بن ابی وقّاص (رض) می گوید: عمر از پیامبر (ص) اجازه ی ورود خواست٬ در حالی که زنانی از قریش در نزد پیامبر بودندو با ایشان بلند صحبت می کردند. زمانی که عمر اجازه ی ورود گرفت٬ آن ها بلند شدند و فورا حجاب خود را مرتّب کردند. پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به عمر اجازه ی ورود دادند. وقتی که عمر وارد شد٬ پیامبر (ص) می خندیدند. عمر گفت: ای رسول خدا (ص)! خداوند همیشه شما را شاد گرداند. ( چرا می خندید؟ ) پیامبر (ص) فرمودند: « تعجّب می کنم از این زن هایی که پیش من بودند٬ همین که صدای تو را شنیدند٬ فورا حجاب خود را مرتّب کردند. » عمر عرض کرد: ای پیامبر! شما شایسته ترید که از شما حساب ببرند و بترسند. سپس عمر رو به آن ها کرد و گفت: ای کسانی که دشمن نفسِ خود هستید! چگونه از من می ترسید و در مقابل پیامبر (ص) این کار را انجام نمی دهید؟! زنان گفتند: بله٬ ما می ترسیم٬ چون تو از پیامبر (ص) خشن تر و تندخوتر هستی. ( پیامبر صبور و باگذشت است. ) رسول خدا (ص) فرمودند: « ای پسر خطّاب! صبر کن و چیزی نگو! قسم به ذاتی که جان من در دست اوست٬ هیچ گاه شیطان با تو رو به رو نخواهد شد و در هر راهی که تو بروی٬ شیطان از آن راه نمی رود. (صحیح بخاری٬ حدیث ۳۶۸۳ ٬ خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام٬ صص۱۰۰-۹۹ )

برخی از سوابق درخشان در اسلام:
۱- آشکار کردن دعوت اسلامی  و فرق گذاشتن میان اسلام و بت پرستی (طواف خانه ی خدا به صورت دسته جمعی و برگزاری نماز ظهر در آن جا به پیشنهاد و اصرار عمر (رض)٬ (در نتیجه٬ پیامبر (ص) به او لقب فاروق را دادند٬ یعنی جداکننده ی حق از باطل)
۲- هجرت آشکارا از مکّه به مدینه
۳- شرکت در همه ی غزوات و دفاع از اسلام و پیامبر (ص)
۴- موافقات عمر: در چند مورد٬ از جمله تحریم شراب٬ رأی عدم آزادی اسیران بدر٬ رأی درباره ی حجاب٬ نظر در مورد قضیّه ی افک و اعلام پاکی حضرت عایشه (رض) و نظر در مورد نخواندن نماز بر عبدالله بن اُبیّ منافق٬ پس از آن که عمر فاروق (رض) نظر خود را بیان کرد٬ وحی آسمانی٬ موافق با نظر و عقیده ی عمر (رض) نازل شد. (برای همین٬ پیامبر (ص) می فرمایند: « لَو کانَ بَعدی نَبِیٌّ لَکانَ عُمَر. » اگر بعد از من پیامبری می آمد٬ قطعا عمر می بود.)
خواجه ی شرع٬ آفتاب جمع دین                       ظلّ حق٬ فاروق اعظم٬ شمع دین
ختم کرده عدل و انصافش به حق                     در فراست بوده بر وحیش سبق »
                                                                  (منطق الطّیر عطّار٬ ص ۷۴-۷۳ ٬ به نقل ازسیمای شیخین در آینه ی شعر فارسی٬ ص۶۷)   
۵- انتخاب ابوبکر صدّیق (رض) به خلافت در سقیفه ی بنی ساعده به پیشنهاد وی (با این استدلال که پیامبر (ص)٬ او را در دین٬ امام (جماعت) ما گردانیدند٬ آیا برای دنیایمان٬ کسی جز او را برگزینیم؟)
۶- مشاور٬ وزیر و بازوی دست راست حضرت ابوبکر (رض) در زمان خلافت ایشان
۷- آزادیِ اُسرای اهل ردّه پس از توبه ی آن ها و تبدیل آن ها به مجاهدان و رزمندگان فداکار در جنگ با ساسانیان
۸- فتح ایران٬ مصر و قسمت هایی از خاک روم و درآمدن بسیاری از مردم این سرزمین ها به آغوش اسلام

خلاصه ای از زندگی حضرت عمر (رض):
   عمر بن خطَاب مردی از قبیله ی قریش و از تیره ی بنی عدّی بود. در جوانی به تجارت مشغول بود و چندین بار برای تجارت به عراق٬ شام و شهر قدس در فلسطین سفر کرد. بی شک این سفرها و مذاکراتش با والیان و بزرگان عراق و شام و آشنایی با تمدّن دو امپراطوریِ ایران و روم در تعقّل و طرز تفکّر و معاشرتش با مردم اثر گذاشته٬ بصیرت و تدبیری پیدا کرده بود که عموم مردم٬ شیفته ی اخلاق و مجذوب شخصیّتش شده بودند. در نتیجه در مجالسی که بزرگان و سالخوردگان قریش شرکت می کردند٬ حضور می یافت و طرف مشورت قرار می گرفت و سِمت سفارت امور خارجه ی قریش بر عهده ی او بود. عمر جزء ۱۷ نفر باسواد مکّه بود. او در ۲۳ سالگی ازدواج کرد و اوّلین فرزندش٬ حفصه (رض) همسر پیامبر اسلام (ص) است که به خاطر خوش حالیِ فراوان از تولّدِ آن دختر٬ کنیه ی « ابوحَفص » را برای خود برگزید و حتّی پس از تولّد پسرانش٬ این کنیه را حفظ نمود و این٬ کاملا برخلاف رسوم و عادات جاهلیّت بود که برای زن٬ ارزشی قائل نبودند و دختران را زنده به گور می کردند. جالب این که در جنگ بدر٬ رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) عمر فاروق را با همین کنیه مخاطب قرار دادند و او بی نهایت شادمان شد. (حفص٬ به معنیِ بچّه شیر است.) با وجود این همه خصایل نیکو که برشمردیم٬ می توان انتظار داشت که عمر بن خطّاب٬ جزء اوّلین کسانی باشد که دعوت پیامبر (ص) را لبّیک می گویند٬ ولی چنین نشد٬ زیرا عمر از فرط تعصّب نسبت به دین موروثی خود٬ حاضر نبود کمترین توجّهی به دین اسلام نماید یا به دعوت و تبلیغ مسلمین گوش دهد٬ بلکه با آن به شدّت مخالفت می کرد و معتقد بود این دین٬ باعث ایجاد تفرقه در میان مردم مکّه شده است٬ امّا به محض این که در خانه ی خواهرش٬ ورقی از قرآن به دست گرفت و با دقّت خواند٬ حقّانیّت این دین٬ بر او ثابت شد و فورا مسلمان گردید.
   
   در سال ششم بعثت٬ زمانی که پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و سلّم) با یاران خود در خانه ی ارقم بودند٬ عمر بن خطّاب با عصبانیّت زیاد در حالی که شمشیری با خود داشت٬ از خانه بیرون آمد. در بین راه شخصی به نام نُعَیم بن عبدالله را دید. نُعیم از عمر پرسید: به کجا می روی؟ پاسخ داد: می روم تا این شخصی را که از دین قریش برگشته٬ به خدایانشان ناسزا می گوید و دین جدیدی بنا کرده است٬ پیدا کنم و به قتل برسانم. نعیم - که احتمالا مسلمان شده بود و اسلام خود را پنهان می داشت - گفت: به خدا قسم خود را گول می زنی و فریب فکر خام خود را می خوری. مگر تصوّر می کنی که پس از قتل محمّد٬ فرزندان عبدمناف می گذارند که تو بر روی زمین باشی؟ چرا نزد اهل خانواده ی خود نمی روی٬ به جای این که محمّد را بکشی٬ جلوی آن ها را بگیری؟ پرسید: مقصودت کیست؟ گفت: خواهرت فاطمه و پسر عمویت (شوهرش) سعید بن زید که هر دو مسلمان و پیرو محمّد شده اند. عمر با شنیدن این سخن٬ شگفت زده و خشمگین٬ راه خود را عوض می کند و با شتاب به خانه ی خواهرش می رود. در آن هنگام٬ خبّاب بن الارت (رض) نزد آن ها بود و برای آن ها قرآن می خواند. و عمر صدای خواندن قرآن به گوشش رسید. فاطمه خواهر عمر٬ احساس کرد که کسی دارد می آید و خبّاب را با ورقه ی قرآن که در دستش بود٬ در جایی از خانه پنهان کرد. عمر وارد خانه شده و می پرسد: این چه صدایی بود که شنیدم؟ خواهرش می گوید: چیزی خوانده نشده که بشنوی. می گوید: به من خبر رسیده که شما با محمّد بیعت کرده و پیرو او شده اید. سپس به سعید بن زید حمله می کند. فاطمه برای دفاع از شوهر خود جلو می رود٬ ولی ضربتی از عمر به او می رسد و صورتش زخمی می شود. فاطمه رو به عمر کرده می گوید: به خدا ما مسلمان شده ایم و به خدا و رسولش ایمان آورده ایم. حال٬ هر چه دلت می خواهد٬ بکن. عمر به چهره ی خواهرش نگاه می کند و از رفتارش پشیمان می شود و می گوید: آن صحیفه را که با هم می خواندید٬ به من بده تا بخوانم و قول می دهد که آن را صحیح و سالم به خواهرش برگرداند. فاطمه با خوش حالی صحیفه را به برادرش می دهد و عمر٬ آیات ۱ تا ۶ سوره ی « طه » را می خوانَد. سپس می گوید: چه نیک است این کلام و چه گرامی است این بیان! در این هنگام٬ خبّاب از مخفیگاهش بیرون می آید و می گوید: مژده ای عمر! دیروز شنیدم که رسول خدا (ص) دعا می کرد و می گفت: « خداوندا! اسلام را با ایمان عمر بن خطّاب یا عمرو بن هشام (ابوجهل) تأیید کن. » و اینک امیدوارم که دعای آن حضرت در حقّ تو مستجاب شده باشد. عمر می گوید: مرا نزد رسول خدا (ص) راهنمایی کن تا اسلام بیاورم. آن ها با هم نزد پیامبر اکرم (ص) می روند و عمر (رض) مسلمان می شود. پیامبر (ص) و اصحابشان از مسلمان شدن عمر آن قدر خوش حال می شوند که با صدای بلند تکبیر می گویند و کسانی که در آن اطراف بودند٬ صدای آن ها را می شنوند. عمر بن خطّاب پس از آن که مسلمان شد٬ با شجاعت و شهامت به هر مجلسی که قبل از مسلمان شدن رفته بود٬ می رود و اسلام آوردن خود را به همه٬ به خصوص دایی اش ابوجهل که دشمن سرسخت اسلام بود٬ اعلام می کند. سپس از رسول اکرم (ص) می خواهد تا برای برگزاری نماز به مسجدالحرام بروند. مسلمانان در دو صف در حالی که حمزه (رض) عموی پیامبر (ص) و عمر (رض) در پیشاپیش آن ها همچون دو شیر قرار گرفته اند٬ به مسجدالحرام رفته٬ طواف می کنند و نماز ظهر را به جماعت می خوانند و هیچ یک از مشرکان جرئت نمی کند جلوی آن ها را بگیرد. آن گاه عمر (رض) می گوید: بعد از امروز٬ دیگر هرگز خدا را پنهانی نمی پرستیم. عبدالله بن مسعود (رض) می گوید: « اسلام عمر (رض) برای مسلمین فتح٬ هجرتش پیروزی و خلافتش٬ رحمت الهی بود. »
   
   حضرت عمر (رض) در سال ۱۳ هجری به عنوان خلیفه ی دوم از خلفای راشدین و به پیشنهاد حضرت ابوبکر صدّیق (رض) و موافقت مسلمانان٬ انتخاب شدند. قسمتی از سخنانی که ایشان در آغاز خلافت برای مردم بیان فرمودند: « می دانم که شما در گذشته از من سخت گیری و خشونت دیده اید. رفتار خشونت آمیزم به این علّت بود که من با رسول الله بودم٬ غلام و خدمتگزار ایشان بودم. آن حضرت نسبت به مؤمنین رئوف و مهربان بود. من در کنارش مانند شمشیر برهنه بودم.  نسبت به هر جسور و بی ادبی که از رأفت و مهربانی آن حضرت سوء استفاده می کرد٬ امر ‌آن حضرت را اطاعت نموده٬ اجرا می کردم... بعد از رسول خدا نزد ابوبکر نیز چنین بودم و چنان که می دانید٬ او شخصی آرام بود و در کارش نرمش نشان می داد. لذا من در کنارش مانند شمشیرِ از نیام کشیده بودم...اکنون پس از ابوبکر خلافت به من رسیده. می دانم که بعضی می گویند: در گذشته با آن که امور ما در اختیار کسی دیگر بود٬ بر ما سخت می گرفت. اکنون چه خواهد کرد؟... بدانید که آن شدّت و خشونتم چند برابر شده٬ ولی فقط نسبت به ستمگران و برای گرقتن حقّ ضعفا و ناتوانان از اقویا و توانگران. امّا من در مقابل پاکدامنان و پرهیزکاران٬ رخسارم را بر زمین می نهم. »
   
   در زمان خلافت حضرت عمر (رض) سرزمین های شام٬ عراق٬ مصر٬ فارس٬ ارمنستان٬ آذربایجان٬ گرگان و ماوراء النّهر در آسیا فتح شدند و در آفریقا٬ طرابلس و برقه به تصرّف مسلمانان درآمدند. شخصیّت باعظمت و مدیریّت موفّق و رهبری هوشمندانه ی حضرت عمر فاروق (رضی الله عنه) انسان را به تعجّب وا می دارد٬ به طوری که با سپاهی که همواره تعداد آن٬ کم تر از سپاه دشمن بود٬ توانستند دو امپراطوری بزرگ ایران و روم را به زانو درآورند و سپاهِ تا دندان مسلّحِ فارس و روم را مغلوب نمایند. به عنوان مثال در یرموک٬ مسلمانان ۴۶۰۰۰ نفر بودند و سپس با نیروی کمکی٬ به ۱۰۰۰۰۰ نفر رسیدند٬ در حالی که سپاه روم ۲۸۰۰۰۰ نفر بودند و هم چنین در قادسیّه٬ مسلمانان ۳۰ تا ۳۶ هزار نفر و سپاه ایران ۱۲۰۰۰۰ نفر بودند و در هر دو جنگ٬ مسلمین پیروز شدند. و جالب تر این که هیچ یک از این پیروزی ها باعث نشد این شخصیّت بزرگ٬ مغرور و خودخواه شود٬ بلکه فقط خدا را شکر می کرد و ذرّه ای از تواضع و فروتنی اش کاسته نشد.  هنگامی که قاصدِ سعد بن ابی وقّاص (رض) به مدینه رسید٬ حضرت عمر در خارج شهر٬ بی صبرانه منتظر بود تا ببیند سرانجام این جنگ چه می شود. حضرت عمر (رض) از او جویای خبر جنگ قادسیّه شدند. قاصد بدون آن که حضرت عمر را بشناسد٬ به ایشان مژده ی پیروزی سپاه اسلام را داد. سپس در حالی که قاصد٬ سوارِ شتر و عمر فاروق (رض) پیاده بود و  با شتاب قدم بر می داشت و با هم گفت و گو می کردند٬ وارد شهر شدند. وقتی قاصد شنید که مردم به این مردی که همراه اوست٬ با عنوانِ امیرالمؤمنین سلام می کنند٬ از این که خلیفه را نشناخته و در حالی که خلیفه پیاده حرکت می کرده٬ او سوار بر شتر بوده است٬ خجالت زده شد و طلب عفو کرد و گفت: چرا نگفتی که امیرالمؤمنینی؟! امیرالمؤمنین عمر (رض) با تواضع فرمود: برادرم! باکی نیست. آن گاه نامه ی سعد (رض) را از او گرفته و خواند و در مسجد به همه ی مردم٬ مژده ی فتح داد. یا موقعی که غنایم بی نظیر مدائن را مشاهده می کند٬ به جای آن که مغرور یا فریفته ی دنیا شود٬ اشک از چشمانش سرازیر می شود و فوراً رو به آسمان کرده٬ می گوید: « خدایا! این اموال را از پیغمبرت که نزد تو محبوب تر و گرامی تر از من بود٬ بازداشتی و نیز به ابوبکر که در نظرت از من محبوب تر و گرامی تر بود٬ ندادی و به من عطا فرمودی. من به تو پناه می برم از این که مرا در معرض امتحان و آزمایش قرار داده باشی. »
   
   « باز فاروقی که عدلش بود کار                     گاه می زد خشت و گه می کند خار
سرکه بودی با نمک در خوانِ او                     نه ز بیت المال بودی نانِ او
ریگ بودی٬ گر بخفتی٬ بسترش                    دُرّه بودی بالشِ زیر سرش
برگرفتی همچو سقّا مَشک آب                     پیرزن را آب بردی وقت خواب
شب برفتی٬ دل ز خود برداشتی                  جمله ی شب پاسِ لشکر داشتی
با حذیفه گفت: ای صاحب نظر                     هیچ می بینی نفاقی در عمر؟
کو کسی کو عیب من در روی من                 میل نکند٬ تحفه آرَد سوی من؟ »
                                                               (منطق الطّیر عطّار٬ ص ۸۱-۷۷ ٬ به نقل ازسیمای شیخین در آینه ی شعر فارسی٬ ص۷۷)

   بیت المقدّس نیز از جمله شهرهایی بود که حضرت عمر (رض) آن را فتح نمودند. مسلمانان به فرماندهیِ ابوعبیده ی جرّاح (رض)٬ بیت المقدّس را که در دست رومیان بود و مردم آن مسیحی و یهودی بودند٬ بیش از چهار ماه در محاصره گرفتند. آنان علاوه بر این که سلاح های قوی و قلعه کوب نداشتند تا بتوانند شهر را به راحتی فتح کنند٬ تمایل به جنگ و خونریزی نیز نداشتند و ترجیح می دادند قبله ی اوّل آنان به طور صلح آمیز به تصرّف آنان در بیاید. سر انجام ساکنان شهر به تسلیم راضی شدند٬ مشروط بر این که خلیفه ی مسلمانان٬ خودش از مدینه بیاید تا شهر را به او واگذار نمایند. ابوعبیده (رض) پیشنهاد آنان را به اطّلاع حضرت عمر رساند و ایشان پس از مشورت با بزرگان صحابه٬ این شرط را پذیرفتند و با سپاهی اندک به سوی فلسطین حرکت کردند. یکی از نویسندگان انگلیسی٬ ورود عمر به بیت المقدّس را چنین توصیف کرده است: « در یکی از روزهای فوریه ی سال ۶۳۸ میلادی (۱۸ هجری)٬ عمر٬ خلیفه ی اسلام سوار بر اشتری سپید وارد اورشلیم شد. لباس خلیفه کهنه و مندرس بود٬ ولی لشکری که از دنبالش می آمد٬ با وجود ژولیدگی٬ سپاهی کاملاً مطیع و فرمانبردار بود. »

   امان نامه ای که حضرت عمر (رض) برای مردم بیت المقدّس نوشت و آن ها را در پناه اسلام٬ وعده ی صلح  سلامتی داد:

   « به نام خداوند بخشنده ی مهربان
این امان نامه ای است که بنده ی خدا٬ عمر٬ امیرمؤمنان به مردم بیت المقدّس داده است. به آنان از لحاظ جان و مال و کنیسه ها و کلیساها و صلیب هایشان و سالم و دردمندشان امان می دهد و نیز برای دیگر مردمی که در آن اند. کسی در کلیسای آنان سکونت نخواهد کرد و آن را ویران نخواهد ساخت و چیزی از آن و حدود آن و صلیب ها و اموالشان کاسته نخواهد شد. آنان را مجبور به ترک دین و آیین نمی کنند و به هیچ کس از ایشان زیانی نخواهد رسید. » (بیت المقدّس٬ ربّانی٬ جعفر٬ صص ۲۶-۲۵)
    
   زمانی که عمرو بن عاص والی مصر بود٬ در یک مسابقه ی اسب سواری٬ اسب محمّد بن عمرو عاص شرکت داشت و یک سوارکار عرب بر آن سوار بود. در این مسابقه تعدادی از عرب های مسلمان و تعدادی از قبطیان مسیحی شرکت داشتند. در گرماگرم مسابقه محمّد٬ اسبی را که از بقیّه جلوتر بود و شباهت زیادی به اسب وی داشت٬ با اسب خودش اشتباه گرفت و فریاد زد: به خدا اسبِ من است! وقتی که اسب نزدیک تر شد٬ معلوم شد که متعلّق به یکی از قبطیان است. محمّد بن عمرو که خشمگین و شرمنده شده بود٬ با تازیانه٬ صاحب اسب را که اهل مصر و مسیحی بود٬ زد و به گفت: بگیر این ضربت ها را از دست فرزندِ اشراف! مرد مصری که بدون هیچ گناه و تقصیری٬ مورد ضرب و شتم و بی حرمتی قرار گرفته بود٬ به مدینه رفت و به حضرت عمر (رض) شکایت کرد. حضرت عمر فاروق (رض) فرمود: نزد ما بمان. سپس به عمرو بن عاص نامه نوشت و او و فرزندش را به مدینه احضار نمود. وقتی آمدند٬ امیرالمؤمنین  عمر از قبطی خواستند دوباره شکایتش را مطرح کند. هنگامی که فرزندِ عمرو به گناه خود اعتراف کرد٬ تازیانه ای را به مرد قبطی دادند و فرمودند: بزن فرزند اشراف را. وقتی که وی قصاص خود را گرفت٬ فرمودند: بزن بر فرق سر عمرو بن عاص٬ زیرا فرزندش به این سبب تو را زد که پدرش در آن جا قدرت دارد. عمرو عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! عفو بفرما٬ حقّش را گرفتی و وجدانت را از این بابت آسوده کردی. مرد مصری هم گفت: یا امیرالمؤمنین! کسی را که مرا زده بود٬ زدم. حضرت عمر (رض) به خدا قسم اگر این فرمانروا را می زدی٬ تو را باز نمی داشتم تا آن که خودت دست از زدنش باز می داشتی. سپس رو به عمرو بن عاص کردند و فرمودند: « یا عمرو! متی استعبدتم النّاس و قد ولدتهم اُمّهاتُهُم اَحراراً؟ » ای عمرو! از کی مردم را برده گرفته اید٬ در حالی که مادرانشان آن ها را آزاد به دنیا آورده اند؟

شهادت حضرت عمر (رض):
   روزی حضرت عمر (رض) از حضرت حذیفه بن یمان (رض) رازدار رسول الله (ص) در مورد فتنه ها پرسید. حذیفه عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! شما را با فتنه ها چه کار؟ مگر نه این است که میان تو و آن فتنه ها دری محکم وجود دارد؟ پرسید: این در٬ باز یا شکسته می شود؟ عرض کرد: شکسته می شود. ( حضرت عمر می دانستند که این در٬ خود ایشان هستند و از این سخنِ حذیفه و دیگر احادیثی که از زبان مبارکِ رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شنیده بودند٬ فهمیدند که در راه خدا به شهادت خواهند رسید. از این گذشته٬ ایشان همیشه دعا می کردند: خدایا! شهادت در راه خودت را نصیب من کن و مرگم را در شهر رسولت قرار بده.

   روزی ابولؤلؤ (فیروز ایرانی) غلام مغیرة بن شعبه از ارباب خود نزد عمر فاروق (رض) شکایت کرد و گفت: من برای خودم کار می کنم و به مغیره مالیات می دهم٬ او روزی دو یا چهار درهم از من می گیرد. به او دستور دهید که مالیات کم تری از من بگیرد. امیرالمؤمنین عمر (رض) می پرسد: شغلت چیست؟ می گوید: مسگری٬ نقّاشی٬ نجّاری و آهنگری. حضرت عمر (رض) می فرمایند: با این شغل ها که تو داری٬ این مبلغ زیاد نیست. ابولؤلؤ از همین جا کینه ی عمر فاروق را در دل می پرورانَد و اجرای نقشه ی قتل خلیفه را به عهده می گیرد. با تحلیل روایات تاریخی٬ می توان به این نتیجه رسید که سه نفر دیگر٬ یعنی کعب الاحبار که قبلا یهودی بوده و در ظاهر مسلمان شده٬ جفینه٬ غلام مسیحی  و هرمزان٬ یکی از فرماندهان سپاه ایران٬ که ظاهراً مسلمان شده بود٬ نیز در این توطئه دست داشته اند٬ چرا که چنی پیش٬ عبدالرّحمان بن ابی بکر (رض)٬ ابولؤلؤ٬ هرمزان و جفینه را در شب دیده بود و آن ها با دیدن وی٬ دست و پای خود را گم کردند و خنجرِ ابولؤلؤ از دستش بر زمین افتاد. در روز چهارشنبه ۲۶ ذیحجّه ی سال ۲۳ هجری٬ هنگام اقامه ی نماز صبح در مسجد پیامبر (ص)٬ ابولؤلؤ که در گوشه ای از مسجد پنهان شده بود٬ با حنجر زهرآلودش٬ از پشت به خلیفه ی دوم سه ضربه ی عمیق و کاری وارد می کند. حضرت عمر (رض) می گوید: این سگ٬ مرا کُشت٬ سپس بر زمین می افتد و با اشاره٬ از عبدالرّحمان ین عوف (رض) می خواهد که به جای او امامت دهد. ابولؤلؤ در خال فرار از میان نمازگزاران٬ ۱۳ نفر دیگر را مجروح می کند که ۷ نفر از آن ها شهید می شوند. آن گاه یکی از مسلمانان٬ پتویی روی سرِ وی می اندازد. ابولؤلؤ که خود را گرفتار می بیند٬ برای آن که نقشه ی توطئه گران٬ برملا نشود٬ با همان خنجر خودکشی می کند! مسلمانان٬ نماز خود را کوتاه و محتصر می خوانند. عمر فاروق (رضی الله عنه) دو بار بیهوش می شود و هر بار که به هوش می آید٬ می فرماید: برایم آب بیاورید تا وضو گرفته نماز بخوانم. سپس وضو گرفته و در همان حالی که خون از بدنش فوران می کند٬ نماز خود را می خوانَد! وقتی او را به خانه اش می برند٬ می پرسد: چه کسی به من ضربت زد؟ می گویند: ابولؤلؤ٬ غلام مغیرة بن شعبه. می فرماید: همان غلام صنعتگر؟ خدا او را بکشد! من سفارش کردم با او به درستی و دادگری رفتار شود! سپس خدا را شکر می کند که توسّطِ یک شخص مسلمان به قتل نرسیده تا مسلمانی به خاطرِ کشتن او به جهنّم برود! وقتی که طبیب بز بالین ایشان حاضر می شود٬ می گوید: به ایشان شیر بدهید. امّا شیر از روده های پاره شده اش بیرون می ریزد! طبیب به حضرت عمر (رض) می گوید: ای امیرالمؤمنین! فکری برای خلافت بردار و سفارش های مورد نظرت را بکن٬ زیرا به زودی وفات خواهی کرد! عمر فاروق (رض) می فرماید: تو با من روراست بودی٬ اگر چیزی غیر از این می گفتی٬ مطمئن بودم که دروغ می گویی! پس از آن٬ حضرت عمر (رض) شورای شش نفره را تعیین می کند و به آن ها امر می کند تا یکی از میان خودشان را به خلافت انتخاب نمایند٬ آن ها کسانی هستند که پیامبر اکرم (ص) هنگام وفاتشان از آن ها راضی بودند و به آن ها وعده ی بهشت داده بودند: حضرت عثمان بن عفّان٬ حضرت علی بن ابی طالب٬ حضرت طلحة بن عبیدالله٬ حضرت زبیر بن عوّام٬ حضرت سعد بن ابی وقّاص و حضرت عبدالرّحمان بن عوف (رضی الله عنهم). جالب این که حضرت عمر (رضی الله عنه) نفر هفتم را که مانند بقیّه٬ جزء یاران بهشتی است٬ در این شورا قرار نمی دهد٬ چرا که او ( حضرت سعید بن زید (رض) ) پسرعمو و داماد عمر است. عبدالله بن عمر (رض) هم در این مجلس حضور خواهد داشت٬ امّا حقّ کاندیدا شدن ندارد و فقط بر انتخاب خلیفه نظارت خواهد داشت.

سخن حضرت علی (رضی الله عنه) پس از شهادت عمر فاروق (رض):
ابن عبّاس (رض) می گوید: جنازه ی عمر (رض) را قبل از دفن٬ برای غُسل بر تختخواب قرار دادند و مردم قبل از این که جنازه اش را بردارند٬ دورش جمع شدند و برایش دعا می کردند و بر وی نماز میّت می خواندند. من نیز در میان مردم بودم. ناگهان مردی شانه ام را گرفت و من ترسیدم. چون نگاه کردم٬ دیدم علیّ بن ابی طالب است. علی برای عمر٬ طلب مغفرت و رحمت کرد و گفت: « کسی را پشت سر خود باقی نگذاشتی که نزد من از تو محبوب تر باشد و با عملی مثل عمل تو به دیدار خدا مشرّف شود. به خدا قسم من می دانستم که خداوند٬ تو را به دو رفیقت ( پیامبر (ص) و ابوبکر صدّیق ) ملحق می نماید٬ چرا که من از پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بسیار شنیدم که می فرمود: من و ابوبکر و عمر با هم به فلان جا رفتیم و با هم به فلان جا وارد شدیم و با هم از فلان جا خارج شدیم. (یعنی ما با هم رفیق هستیم و نسبت به هم محبّت داریم.) » (صحیح بخاری٬ حدیث ۳۶۸۵ و خلفای راشدین در کلام پیامبر (ص) ص ۱۱۰)


منابع:

۱-بخاری٬ محمّد بن اسماعیل(رح)٬ صحیح بخاری٬ مترجم: عبدالعلی نوراحراری٬ تربت جام: شیخ احمد جام٬ چاپ اوّل٬ ۱۳۸۸ ٬جلد چهارم.
۲-سالاری٬ علیرضا٬ خلفای راشدین در کلام پیامبر اسلام (ص) برگرفته از احادیث صحیح کتب ستّه٬ تربت جام: شیخ احمد جام٬ اوّل٬ ۱۳۸۴.
۳-خطیب٬ (مرحوم) سیّد عبدالرّحیم٬ شیخین: ابوبکر و عمر٬ تهران: احسان٬ نهم٬ ۱۳۸۸.
۴-اسلام نیا٬ فریدون٬ عشره ی مبشّره٬ ارومیّه: حسینی اصل٬ پنجم٬ ۱۳۸۶.
۵-خالدی٬ صلاح عبدالفتّاح٬ خلفای راشدین از خلافت تا شهادت٬ ترجمه ی عبدالعزیزسلیمی٬ تهران: احسان٬ اوّل٬ ۱۳۸۲.
۶-سباعی٬ مصطفی (دکتر)٬ داستان زندگی خلفای راشدین برای کودکان و نوجوانان٬ ترجمه ی عبدالعزیزسلیمی٬ سنندج: پرتو بیان٬ دوم٬ ۱۳۸۷.
۷-ربّانی٬ جعفر٬ بیت المقدّس٬ تهران: انتشارات مدرسه٬ اوّل٬ ۱۳۸۹.
۸-برفی٬ محمّد٬ سیمای شیخین در آینه ی شعر فارسی٬ ناشر: مؤلّف٬ ۱۳۸۳.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 بهمن 1393 :: نویسنده : ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.