تبلیغات
به وسعت آسمان - اسوه ی حسنه(۱۳)
 
درباره وبلاگ
نظرسنجی
به نظر شما اجرای نظام 3-3-6 و شروع آن در سال تحصیلی (92-91) تا چه حد موفّق بوده است؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به وسعت آسمان




« وَ مَا اَرسَلناکَ إلَّا رَحمَةً لِلعَالَمِینَ »
  
   پدر جابر بن عبدالله انصاری (رضی الله عنهما) در جنگ احد شهید شد و نُه خواهر بی سرپرست و قرضی بزرگ برای این جوان به جا گذاشت. جابر (رضی الله عنه) همیشه فکرش به این قرض٬ خواهرانش و طلبکارانی که صبح و شب طلبشان را مطالبه می کردند٬ مشغول بود. جابر همراه رسول الله (صلّی الله علیه و سلّم) به جنگ «ذات الرّقاع» رفت و به خاطر فقر و تنگدستی بر شتری لاغر و ضعیف سوار بود که به زحمت راه می رفت. او پول نداشت تا شتری قوی بخرد. مردم از او پیشی گرفته بودند و او از قافله عقب مانده بود.

   پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) همیشه در آخر سپاه حرکت می کردند. ایشان به جابر رسیدند٬ در حالی که شترش به سختی حرکت می کرد و مردم از او جلو زده بودند. رسول خدا (ص) فرمود: ای جابر! تو را چه شده است؟ او گفت: ای رسول خدا٬ شترم مرا عقب انداخته است. پیامبر (ص) فرمودند: شتر را زانو بزن. خود آن حضرت نیز شترشان را خواباندند. سپس فرمودند: چوبدستی خود را به من بده٬ یا چوبی از یک درخت برایم قطع کن. جابر (رض) چوب را آورد. شتر ناتوان و خسته بر زمین زانو زد. پیامبر اکرم (ص) به سمت شتر رفتند و به آرامی به شتر ضربه زدند. شتر برخاست و شروع کرد به دویدن٬ او سر حال و قبراق گشت و جابر بر پشتش سوار شد. جابر (رض) با خوش حالی و شادمانی در کنار پیامبر (ص) به راه افتاد؛ اکنون شترش سرحال و سریع شده بود.
  
    رسول خدا (صلّی الله علیه و سلّم) رو به جابر کردند و خواستند با او صحبت کنند؛ ایشان موضوعی را برای صحبت انتخاب کردند که مناسب حال جوانان است. پس از او پرسیدند: ای جابر! آیا ازدواج کرده ای؟ جابر گفت: بله. فرمودند: با دوشیزه یا زن بیوه؟ عرض کرد: با بیوه. پیامبر از این که جوانی برای اوّلین بار (اوّلین ازدواجش) با زنی بیوه ازدواج کرده است٬ شگفت زده شدند و با ملایمت به او فرمودند: چرا با دوشیزه ای ازدواج نکردی که با تو شوخی کند و تو نیز با او شوخی کنی؟ عرض کرد: ای رسول خدا! پدرم در احد شهید شد و نُه خواهر برایم گذاشت که سرپرستی جز من ندارند و من دوست نداشتم با دختری هم سنّ و سالشان ازدواج کنم که میانشان اختلاف و درگیری به وجود آید؛ با زنی بیوه ازدواج کردم که مثل مادرشان باشد. این مفهوم سخنان جابر بود.
   
   رسول الله (ص) با شوخی ای که در خور جوانان است٬ فرمودند: شاید وقتی به مدینه رسیدیم٬ در «صرار» (محلّی در پنج کیلومتری مدینه) فرود آییم و او خبر بازگشت ما را بشنود٬ بالش ها را برایت بچیند. (یعنی اگر چه با زنی بیوه ازدواج کرده ای٬ امّا او نوعروس است و از آمدنت خوش حال می شود و رختخواب را پهن کرده و متکّاها را می چیند و از تو استقبال می کند.) جابر٬ فقر و تنگدستی خود را به یاد آورد و عرض کرد: بالش ها! به خدا قسم ای رسول خدا ما بالش هم نداریم. رسول خدا (ص) فرمودند: ان شاء الله بالش خواهید داشت. سپس به راه خود ادامه دادند. پیامبر از جابر پرسیدند: آیا شترت را به من می فروشی؟ جابر اندکی فکر کرد٬ شترش تمام سرمایه ی او بود٬ در ضمن ضعیف و ناتوان بود و اکنون قوی و تندرو شده است٬ ولی نباید خواسته ی آن حضرت را رد کند؛ پس گفت: آن را قیمت بگذارید. پیامبر فرمودند: به یک درهم. جابر گفت: یک درهم ای رسول خدا؟ می خواهید سرم کلاه بگذارید؟! آن حضرت فرمودند: دو درهم. عرض کرد: نه٬ سرم کلاه می گذارید ای رسول خدا! هم چنان قیمت را بالا می بردند تا به چهل درهم رسید. جابر گفت: قبول است٬ ولی به شرط این که تا مدینه بر آن سوار باشم. رسول الله (ص) پذیرفتند.

   وقتی به مدینه رسیدند٬ جابر (رض) به خانه اش رفت و وسایلش را از روی شتر برداشت و رفت تا همراه پیامبر نماز بخواند و شترش را جلوی مسجد بست. وقتی پیغمبر اکرم (ص) از مسجد بیرون آمدند٬ جابر گفت: ای رسول خدا! این هم شترتان. پیامبر (ص) فرمودند: ای بلال! چهل درهم به جابر بده و بر آن بیفزا. بلال (رضی الله عنه) چهل درهم و بیش تر از آن به جابر داد. جابر (رض) پول را در دستانش دست به دست می کرد و به طرف خانه اش به راه افتاد. او در این اندیشه بود که با این پول ها چه کند؟ آیا شتری بخرد یا برای خانه اش وسایل بخرد و یا ... ناگهان صدای بلال را شنید که همراه با شتر دنبالش می آمد. بلال گفت: شترت را بگیر. جابر شگفت زده شد؛ آیا معامله به هم خورد؟! بلال (رض) گفت: رسول الله (ص) به من فرمان داد که شتر و پول را به تو بدهم. جابر نزد پیامبر برگشت و ماجرا را جویا شد: آیا شتر را نمی خواهید؟! پیامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند: آیا گمان می کنی که برای گرفتن شتر٬ قیمت کم به تو گفتم؟! (یعنی: من برای گرفتن شتر قیمت را پایین نیاوردم٬ بلکه بدان جهت بود که بدانم چه قدر پول لازم داری تا برای کمک به امور زندگی به تو بدهم.) آری! چه قدر اخلاق و رفتار پیامبر (ص) زیباست؛ متناسب بودن موضوع صحبت و شوخی با سن و نیازهای مخاطب٬ مهربانی و عطوفت ایشان و کمک به او به طوری که عزّت و آبرویش خدشه دار نشود. و خداوند رحمان در وصف رسول گرامی اش چه زیبا فرموده است: « لَقَد جَاءَکُم رَسُولٌ مِن اَنفُسِکُم عَزِیزٌ عَلَیهِ مَا عَنِتُّم حَرِیصٌ عَلَیکُم بِالمُؤمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ » (توبه٬ ۱۲۸)


منبع: از زندگی لذّت ببر٬ محمّد عریفی٬ ترجمه: سمیّه اسکندری فر٬ صص ۷۵-۷۲ (با اندکی تغییر).




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 دی 1394 :: نویسنده : ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی
نظرات ()
پنجشنبه 29 بهمن 1394 08:20 ب.ظ
صلی الله علیه و سلم و علی آله وصحبه اجمعین
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودیاَللّهُمّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ عَلی آلِ مُحَمَّدٍ کَما صَلَّیتَ عَلی اِبراهیمَ وَ عَلی آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ
اَللّهُمّ بارِک عَلی مُحَمَّدٍ وَ عَلی آلِ مُحَمَّدٍ کَما بارَکتَ عَلی اِبراهیمَ وَ عَلی آلِ اِبراهیمَ اِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ.
شنبه 12 دی 1394 06:59 ب.ظ
بسیار آموزنده و مفید بود.
سربلند باشید.
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام٬ ممنون٬ احوال شما؟ ان شاء الله کسالت برطرف و بهبودی کامل حاصل شود. موفّق و تندرست باشید!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.