تبلیغات
به وسعت آسمان - جلوه هایی از عدالت اقتصادی خلیفه ی دوم
 
درباره وبلاگ
نظرسنجی
به نظر شما اجرای نظام 3-3-6 و شروع آن در سال تحصیلی (92-91) تا چه حد موفّق بوده است؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به وسعت آسمان




۱- روزی خلیفه ی دوم عمر بن خطّاب (رض) در حال تقسیم اموال بیت المال بین مسلمانان بود. دختربچّه ای از او (فرزند یا نوه اش) به آنجا آمد و یک درهم از آن اموال را برداشت و پا به فرار گذاشت. همین که عمر فاروق متوجّه شد، با سرعت بلند شد و به دنبال او رفت؛ دخترک به خانه رفت و می گریست و آن سکّه را در دهانش گذاشت؛ عمر انگشتش را در دهان او کرد و آن سکّه را بیرون آورد. سپس بازگشت و سکّه را در میان اموال بیت المال گذاشت و فرمود:
« یَااَیُّهَا النَّاسُ! لَیسَ لِعُمَرَ وَ لَا لِآلِ عُمَرَ إلّا مَا لِلمُسلِمینَ قَریبِهِم وَ بَعیدِهِم » ای مردم! هیچ چیزی از آنِ عمر و خاندان او نیست، مگر به همان اندازه که از آنِ مسلمانان در دور و نزدیک (مدینه) می باشد.   (احیاء العلوم، امام محمّد غزّالی)

۲- روزی ابوموسی اشعری (رض) بیت المال را جارو می کرد و در آن حال یک درهم یافت. اتّفاقاً همان موقع پسر حضرت عمر (رض) از آن جا می گذشت. ابوموسی با خود فکر کرد که: این پسر خلیفه ی مسلمانان است؛ کسی که برای اسلام و مسلمین خدمات زیادی نموده است. خوب است این سکّه را به او بدهم. ابوموسی چنین کرد. چیزی نگذشت که عمر فاروق همراه فرزندش و آن سکّه نزد ابوموسی آمد و با عصبانیّت به او فرمود:
« یَا اَبَاموسی! مَا کَانَ فِی أهلِ المَدینَةِ أهلُ بَیتٍ أهوَنَ عَلَیکَ مِن آلِ عُمَرَ؟ أرَدتَ أن لَایَبقَی مِن اُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ أحَدٌ إلَّا طَلَبَنَا بِمَظلِمَةِ » ای ابوموسی! آیا در مدینه خاندانی نزد تو خوارتر از خاندان عمر نبود که خواستی هیچ کس از امّت محمّد (صلّی الله علیه و سلّم) نمانَد، مگر این که از ما دادخواهی کند؟ سپس آن درهم را به بیت المال برگرداند.  (احیاء العلوم، امام محمّد غزّالی)

۳- هنگامی که غنایم مداین به مدینه می رسد، عمر فاروق (رض) با دیدن آن همه صندوقهای پر از طلا و جواهرات و سکّه ها و اشیاء نفیس می فرماید: چه مسلمانان امین و با ایمانی هستند کسانی که این همه اشیاء نفیس و گرانبها را به دست آورده و به این جا فرستاده اند! علیّ مرتضی (رض) در جواب خلیفه می فرماید: چون تو پاک و امین هستی، لاجرم زیردستانت پاک و امین هستند و اگر تو خائن می بودی، مطمئنّاً زیردستانت هم خائن و سودجو می بودند. عمر فاروق (رض) به تاج و لباس فاخر و دستبندهای زرّین کسری خیره می شود و مایل است کسی آن ها را بپوشد تا قیافه و ظاهر کسری برای مردم نمایان شود، امّا ممکن است آن شخص، خودِ عمر باشد و عمر برای یک لحظه و به عنوان آزمایش، جامه های شاهانه را بپوشد؟ نه، به هیچ وجه! زیرا عمر مصمّم است که تا آخرین لحظه ی زندگی در راه پیامبر (ص) و ابوبکر (رض) گام بردارد و برنامه ی او گسترش عدالت اجتماعی در تمام جهان است؛ به همین جهت به سُراقه که مرد تنومند و هیکلی ای است، دستور می دهد که لباس کسری را بپوشد و امیرالمؤمنین به جای احساس غرور و مسرّت از این همه پیروزی ها، نسبت به زمامداران پیش از خود احساس انفعال و شرمندگی می کند و با حالتی از گریه و فغان، سرش را به آسمان بلند کرده و زیر لب این جمله ها را زمزمه می نماید: خدایا! تو این غنایم را به پیامبرت و ابوبکر عطا نفرمودی که در نظرت از من گرامی تر و محبوب تر بودند. پس به تو پناه می آورم از این که این ها موجب غرور و گمراهی من شود و مرا در معرض امتحان و آزمایش قرار داده باشی! (سیمای صادق فاروق اعظم، ملّاعبدالله احمدیان،صص ۲۶۸-۲۶۷ و صهرین، سیّدعبدالرّحیم خطیب، ص ۲۸۹) و زمانی که غنایم جنگ جلولا و حلوان به مدینه می رسد و برخی از صاحبنظران، پیشنهاد می کنند که امیرالمؤمنین این سکّه ها ی طلا و نقره و جواهرات را در بیت المال بگذارد و آن ها را تقسیم نکند، فاروق اعظم این پیشنهاد را نمی پذیرد و فردای آن شب دستور می دهد که آن را تقسیم نمایند. در این هنگام مسلمانان با دیدن آن همه زیورآلات و سکّه های طلا و نقره شادمان می شوند، امّا عمر بن خطّاب برخلاف آن ها گریه می کند و متأثّر می شود و وقتی عبدالرّحمان بن عوف (رض) علّت تأثّر و گریه ی او را می پرسد، امیرالمؤمنین در جواب می گوید: گریه ام از این است که  هر قومی به چنین ذخائر و ثروتی دسترسی پیدا کرد، به جای اخوّت و برادری، نسبت به یکدیگر بدبین و کینه توز می شوند و به جان یکدیگر می افتند! (سیمای صادق فاروق اعظم،صص ۲۷۴-۲۷۳ و صهرین ص ۲۹۳)

۴- روزی عبدالله بن عمر (رضی الله عنهما) (که از پرهیزکارترین و زاهدترین صحابه بود،) شتر لاغری را خرید و در چراگاه های عمومی آن را چرانید و پس از آن که چاق شد، برای فروش به بازار برد. امیرالمؤمنین در حال نظارت بر بازار بود که چشمش به آن شتر افتاد. پرسید: این شتر مال کیست؟ گفتند: مال فرزندتان عبدالله است. امیرالمؤمنین در حالی که از دیدن آن شتر چاق عصبانی شده بود، عبدالله را صدا زد و فرمود: بَه بَه شتر پسرِ امیرالمؤمنین! این شتر چاق را از کجا آورده ای؟ عبدالله عرض کرد: این شتر لاغری بود که با مال خود خریدم و آن را به چراگاه های عمومی فرستادم و مانند همه ی مسلمانان از این کار منفعت مشروعی به دست آوردم. (یعنی از موقعیّت خود سوء استفاده نکرده ام.) امیرالمؤمنین عمر فاروق (رض) فرمود: آری! مردم از شترِ پسر امیرالمؤمنین نگهداری می کنند و شتر پسر امیرالمؤمنین را آب می دهند و او را رها می کنند تا خوب بچَرَد و چاق شود! اکنون ای عبدالله! شتر را فروخته، سرمایه ات را بردار و سود و منفعتی را که از این راه به دست آورده ای، تحویل بیت المال مسلمین بده. (سیمای صادق فاروق اعظم، ص ۵۷۹ و نگاهی به زندگی عشره ی مبشّره، صص ۶۹-۶۸)

۵- صدها قواره از پارچه های یمنی برای پوشاک مسلمانان وارد شده بود. امیرالمؤمنین آن ها را یکی یکی بین مسلمانان تقسیم نمود و خودش نیز یکی از آن ها را برداشت. پس از چند روز در حالی که دو قواره از آن پارچه ها را یکی بر بالای دیگری پوشیده بود، وارد مسجد شد و بالای منبر رفته فرمود: رحمت خدا بر شما باد! به من گوش دهید. سلمان فارسی (رضی الله عنه) در حالی که از دیدن این دو قواره در لباس امیرالمؤمنین به شدّت عصبانی شده بود (و یا این که می خواست تصوّرات و سخنان دیگران را به گوش خلیفه برسانَد) ، از جای خود برخاست و خطاب به عمر (رض) گفت: وَاللهِ لَانَسمَعُ. وَاللهِ لَانَسمَعُ: به خدا گوش نمی دهیم. به خدا گوش نمی دهیم. امیرالمؤمنین پرسید: ای اباعبدالله؛ چرا و چه خطایی از من سر زده است؟! سلمان عرض کرد: تو در تقسیم پارچه ها خود را از ما برتر شمردی؛ زیرا به هر یک از مسلمانان یک قواره داده ای و برای خودت دو تا از آن ها برداشته ای و اکنون آن دو را یکی بر بالای دیگری پوشیده ای و آمده ای ما را پند و اندرز می دهی؟! امیرالمؤمنین در میان جمعیّت فریاد برآورد: کجاست عبدالله پسر عمر؟ عبدالله جواب داد: این جا هستم؟ فرمایشی داشتید؟ امیرالمؤمنین پرسید: یکی از این قواره ها مالِ کیست؟ گفت: مال من است. عمر فاروق (رضی الله عنه) به سلمان گفت: ای اباعبدالله! تو درباره ی من قضاوت عجولانه کردی! من پیراهن خود را شسته بودم و چون هنوز خشک نشده بود، جامه ی پسرم را عاریه گرفتم. سلمان گفت:: حالا حرف هایت را بگو؛ می شنویم و اطاعت می کنیم. (سیمای صادق فاروق اعظم، ص ۵۸۵)

۶- برای عمر (رضی الله عنه) مهم نیست که لباسش نو یا کهنه و حتّی وصله دار باشد، بلکه این نکته برایش اهمّیّت دارد که لباس وی از جنس زیبا و قیمتی نباشد و افرادی که درآمد کم تری دارند، به آسانی بتوانند آن را خریداری کنند؛ به همین جهت پیراهن کرباس راه راه می پوشید. نکته ی دوم این که لباسش باید همیشه پاک و تمیز باشد. در سفر به شام عمر (رض) به قدری در راه می شتابد که قسمتی از پیراهن پنبه ای و سفیدش پاره می شود. او در محلّ « اَیلَه » توقّف نموده و به نشانه ی ابراز صمیمیّت و محبّت، پیوند کردن و دوختن و شسن پیراهن خود را به کشیش بزرگ ایله می سپارد. کشیش بعد از مدّتی یک پیراهن نو را همراه پیراهنِ شسته شده و وصله زده ی امیرالمؤمنین برای او می آوَرَد؛ امّا امیرالمؤمنین عمر فاروق (رض) از او پوزش طلبیده، به دلیل این که پیراهن خودش از جنس پنبه و برای خشک کردن عرق بهتر است، پیراهن خود را پوشیده و پیراهنِ فاخر و نو را به کشیش پس می دهد. (فاروق اعظم، ص ۳۳۰) در حین بازدید از یک روستا، امیرالمؤمنین پیراهنش را به یکی از دهقانان می دهد تا آن را بشوید. دهقان پیراهن را می شوید و قبل از آن که پیرهن خشک شود، دو پیراهن دیگر نزد عمر بن خطّاب می برد و می گوید: فعلاً یکی از این پیراهن ها را بپوشید که نرم و زیباست. امیرالمؤمنین می پرسد: مال خودت هستند؟ می گوید: بلی، ولی اهل ذمّه (اتباع غیرمسلمان) آن را دوخته اند و پولی نگرفته اند. امیرالمؤمنین می فرماید: پس من این ها را نمی خواهم؛ چرا که اثر استثمار و ستم بر آن هاست؛ هر چه زودتر پیراهنم را بیاورید. (فاروق اعظم، ص ۵۵۲) در یکی از روزهای جمعه امیرالمؤمنین چند لحظه دیرتر به مسجد می رسد و وقتی روی منبر می رود، از بابت تأخیر خود از مردم عذرخواهی نموده می فرماید: پیراهنم را شسته بودم و پیراهن دیگری هم نداشتم و صبر کردم تا پیراهنم خشک شود! (فاروق اعظم، ص ۵۵۱)

۷- امیرالمؤمنین عمر (رض) خانه ای گِلی و یک طبقه داشت که قبل از خلافت نیز در آن جا می زیست و این خانه ی گِلی، دربان و پرده دار نداشت و هر کس کاری داشت، می توانست به نزد او برود. در مسافرت ها نیز خیمه ای برای او برپا نمی شد، بلکه عبایش را بر شاخه ی درختی یا بر دسته ی تازیانه اش آویزان می کرد و در سایه ی آن استراحت می نمود. امیرالمؤمنین نه در منزل، اتاق مخصوص خواب داشت و نه در خارج از منزل، آسایشگاهی. و سفیر روم وقتی وارد مدینه می شود، می پرسد: شاه شما کجاست؟ در جواب می گویند: ما شاه نداریم، بلکه امیر داریم و او برای نظارت بر کارها به حومه ی شهر رفته است. سفیر روم وقتی به آن جا می رود، او را در حالی می یابد که از فرط خستگی، تازیانه اش را بالش کرده و در گرمای شدید، بر روی شن های سوزان خوابیده است و از جاری شدن عرقِ پیشانی اش زمین خیس شده است. سفیر روم با مشاهده ی این حالت، در حالی که عزّت و عظمتِ این امیر، قلبش را فرا گرفته است، زیر لب این کلمات را زمزمه می کند: مردی با چنین سادگی و با چنین حالی، شاهان جهان از هیبتِ او خواب و استراحت و آرامش ندارند! امّا ای عمر! تو آرام و بی باک بخواب؛ چون عدالت را پیشه ی خود ساخته ای و شاهِ ما چون ستمگر است، باید همیشه در بی خوابی و خوف و هراس به سر بَرَد! من گواهی می دهم که دین تو حق است و اگر عنوان سفارت را نمی داشتم، همین حالا مسلمان می شدم، امّا تعهّد می کنم که برگردم و مسلمان شوم. (سیمای صادق فاروق اعظم، ۵۵۰-۵۴۹)

 ۸- روزی عُتبة بن فرقد در حالی نزد امیرالمؤمنین عمر (رض) رفت که سر سفره و در حال خوردن نان و روغن بود. عمر فاروق او را تعارف نمود. عتبه لقمه ای در دهان گذاشت و آن قدر خشن و ناگوار بود که به زحمت آن را بلعید. او به امیرالمؤمنین گفت: مگر شما غذای حُوّاری (مغز گندم) را تناول نمی کنید؟ امیرالمؤمنین فرمود: وای بر تو! مگر همه ی مسلمانان دسترسی به مغز گندم دارند؟! عُتبه گفت: نه. عمر فاروق (رضی الله عنه) فرمود: آیا می خواهی خوشی های جهان دیگرم را در این جهان تمام کنم؟ (فاروق اعظم، ص۵۵۳) باری امیرالمؤمنین همراه اشعث بن قیس در حال بازدید از نقاط مختلف شهر مدینه احساس خستگی زیادی نمود و در کوچه ای نشست. در این هنگام از خانه ی مجاور ظرفی آبگوشت برای ایشان آوردند و حضرت عمر و اشعث مشغول خوردن شدند. اشعث گفت: اگر بفرمایید کمی روغن بیاورند و روی آبگوشت بریزیم، خیلی لذیذ و خوشمزه می شود. امیرالمؤمنین ناراحت شد و فرمود: یعنی نانخورش بالای نانخورش و غذاهای متنوّع؟! دست بردارید! من مدّت ها در خدمت پیامبر (صلّی الله علیه و سلّم) و ابوبکر (رضی الله عنه) بوده ام و می ترسم اگر از راه و روش آن ها منحرف شوم، به آن جایی که آن ها می رسند، نرسم! (سیمای صادق فاروق اعظم، ۵۵۴-۵۵۳) در سفر به شام غذایی را برای امیرالمؤمنین آوردند که هرگز آن را ندیده بود. امیرالمؤمنین فرمود: من این غذا را نمی خورم؛ چه طور ما از این غذا بخوریم، در حالی که مسلمانان بی بضاعت که وفات کرده اند، از نان جو هم سیر نخورده اند؟! خالد بن ولید (رض) گفت: ای امیرمؤمنان! در فکر آن ها مباش؛ زیرا خداوند بهشت را به آنان عطا کرده است. فاروق اعظم (رض) در حالی که چشمانش پر از اشک بود، فرمود: پس اگر آن ها در بهشت باشند و ما را بر این غذاها به جا گذاشته اند، فاصله ی آن ها با ما خیلی زیاد است! (فاروق اعظم، ص۵۵۴) روزی مقداری شیرینی از طرف یکی از والیان خود (عُتبة بن فرقد) به عنوان هدیه دریافت کرد. پرسید: این چیست؟ کسی که آن را آورده بود، گفت: نوعی شیرینی است که اهل آذربایجان درست می کنند. عمر (رض) از آن چشید و دید که مزه ای نیکو دارد. پرسید: آیا همه ی مسلمانان آن جا این را می خورند؟ آن مرد گفت: خیر؛ شیرینی مخصوص و کمیابی است. امیرالمؤمنین ظرف آن را خوب بست و به آن مرد پس داد و گفت: آن را بردار و به عتبه بازگردان و به او بگو که عمر به تو می گوید: این شیرینی با زحمت و تلاش تو و مادرت تهیّه نشده است. تقوای الهی پیشه کن و مسلمانان را از چیزی سیر بگردان که خود را با آن سیر می کنی. (نگاهی به زندگی عشره ی مبشّره، محمّدصالح عوض، صص ۶۸-۶۷ و سیمای صادق فاروق اعظم، صص ۵۵۵-۵۵۴ )

۹- در سال ۱۸ هجری قحطی و خشکسالی بر سرزمین حجاز سایه افکند. امیرالمؤمنین عمر فاروق (رض) به شدّت نگران مردم است و قبل از هر کاری، با خود عهد می کند که تا روزی که آثار این قحطی به کلّی برطرف نشود، گوشت و روغن و لبنیّات و حتّی شکمِ سیر، نان خشک هم نخورَد و با این کار، قحطی را بیش از هر جای دیگر به منزل خود می بَرَد تا همواره و با تمام اجزاء وجود خویش، آثار این قحطی را احساس کند و شب و روز در دفع آن بکوشد و بر اثر سوء تغذیه، چهره ی صاف و سفید امیرالمؤمنین آن چنان تیره و چروکیده می شود که مردم با دیدن رنگ چهره ی وی به خوبی می فهمند که سایه ی این قحطی چه قدر بر قلب او سنگینی می کند و همه می گویند: اگر این قحطی به زودی رفع نشود، عُمَر از غمِ گرسنگان می میرد! پس از آن دستور می دهد در تمام شهرها ارزاق و خواروبار موجود را جیره بندی کنند و از محلّ بیت المال و ارزاق عمومی، در هر شبانه روز دو وعده غذای گرم پخته و به همه ی مردم بدهند. افراد تمام خانواده ها در موقع ناهار و شام با کاسه هایی که در دست دارند، به محلّ طبخ غذا مراجعه کرده و غذای خود را می گیرند. خودِ امیرالمؤمنین بر کار ستاد جیره بندی مدینه، نظارت دارد و به توزیع کنندگان دستور می دهد نوبت را رعایت کنند و مساوات و برادری را در نظر بگیرند و جالب آن که به فرزندش عبدالرّحمان (که او نیز ظرف خالی در دست دارد و برای گرفتن سهم خویش آمده است) نهیب می زند که: پسر! کمی عقب تر بایست و بعد از این چند نفر سهمت را بگیر! و پس از آن که همه ی گرسنگان کاسه های خالی خود را از غذای گرم پُر می کنند و عمر (رض) از این که غذا به همه رسیده است، اطمینان حاصل می کند، او هم مانند یکی از آشپزها مقدار کمی از این غذا را در کاسه ای ریخته و در کنار دیگ سیاه و در فضای دودآلود آشپزی آن را میل می نماید. سپس به استانداران خود نامه می نویسد و از آنان درخواست ارسال خوار و بار و موادّ غذایی می نماید. در همان زمان امیرالمؤمنین فرمان می دهد تا چند شتر را ذبح کرده و گوشت آن ها را میان مردم مدینه تقسیم کنند. مأموران اطاعت نموده این کار را انجام می دهند و بهترین قسمت های شتر را برای حضرت عمر باقی گذاشته بر سفره می نهند. عمر فاروق با دیدن جگر و کوهان شتر - که خوشمزه ترین قسمت های بدن شتر هستند - در غذای خود می پرسد: این ها از کجا آمده اند؟ پاسخ می دهند: متعلّق به حیوان هایی است که امروز ذبح شدند. عمر در حالی که آن ها را با دست خود کنار می زند، می فرماید: به به! والی و حاکم بدی هستم اگر قسمت های خوشمزه ی آن را خودم بخورم و استخوان آن را برای مردم باقی بگذارم. سپس خادم خود « اَسلَم » را صدا می زند و می فرماید: این ظرف را بردار و برای من نان و روغن بیاور! (نگاهی به زندگی عشره ی مبشّره، محمّدصالح عوض، ص ۶۷ و سیمای صادق فاروق اعظم، ص۵۵۵ )
به مرور زمان و با این اقدامات، آثار قحطی کم می شود و وضعیّت رو به بهبود است. در همین زمان « یرفأ » خدمتکار امیرالمؤمنین که دلش به حال ایشان می سوزد، به بازار رفته و قدری روغن و شیر می خرد و نزذ امیرالمؤمنین می برد و می گوید: ای امیرالمؤمنین! زمان سوگندتان سپری شده و روغن، لبنیّات و گوشت در همه ی مغازه ها به وفور پیدا می شود و اینک این روغن و شیر را از بازار برای شما خریده ام. عمر فاروق می پرسد: به چند خریده ای؟ می گوید: چهل درهم. امیرالمؤمنین می فرماید: هنوز قیمتش زیاد است و هر فقیری چهل درهم ندارد که بتواند آن را بخرد؛ پس من نمی توانم آن را بخورم. برو و آن را بین فقرا تقسیم کن! (سیمای صادق فاروق اعظم، صص۳۱۶-۳۱۱)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 25 تیر 1395 :: نویسنده : ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی
نظرات ()
جمعه 29 مرداد 1395 06:31 ب.ظ
سلام،

خدا رحمتش کند، سر بر دارد تا ببیند که اسلامش به شکلی در آمده.
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام، ممنون، موفّق باشید!
چهارشنبه 20 مرداد 1395 04:37 ب.ظ
like
جمعه 15 مرداد 1395 09:30 ب.ظ

دانلود افتتاحیه المپیک ۲۰۱۶

دانلود نسخه بدون سانسور مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۱۶ | دانلود فیلم مراسم افتتاحیه المپیک به زودی
مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۱۶ شنبه ۱۶ مرداد ۹۵ به صورت رسمی با اجرای مراسم افتتاحیه آغاز خواهد شد. آنچه باید درباره مراسم افتتاحیه بازیهای المپیک ریو بدانید به شرح زیر است:
http://shargh.us/fa/29087/دانلود-مراسم-افتتاحیه-المپیک-2016.html
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.