درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به وسعت آسمان




10- از ربیع بن زیاد حارثی روایت است که با عدّه ای نزد عمر (رضی الله عنه) رفت و فصاحت وی مورد پسند عمر (رض) قرار گرفت. همان جا برای عمر (رض) غذایی آوردند که زیاد گوارا نبود. ربیع گفت: ای امیرالمؤمنین! تو شایسته ای که غذای گوارا بخوری و لباس نرم بپوشی و بر مرکب خوبی سوار شوی. عمر (رض) با شلّاق خود ضربه ای بر سر ربیع وارد کرد و گفت: با این سخنانت نمی خواستی خدا را راضی کنی، بلکه هدفت این بود که در دلِ خلیفه جا پیدا نمایی. و افزود: من می دانم در تو خوبی های فراوانی وجود دارد. ولی آیا می دانی مثال من و این ها چیست؟ او گفت: خیر، نمی دانم. عمر (رض) فرمود: مانند این است که گروهی به سفر بروند و مخارج راه خود را به دستِ یکی از میان خود بسپارند تا به طور مساوی برای هزینه های همه صرف کند. آیا جایز خواهد بود که او خود را بر دیگر رفقای خود ترجیح دهد؟ مرد گفت: خیر. فرمود: پس همین است مثالِ من و رعیّتم (صلابی، 1388: 210).

11- روزی خلیفه ی دوم مشغول رسیدگی به امور عامّه ی مسلمین بود. مردی نزد او آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! با من بیا و حقّم را از فلانی بگیر. از آنجا که خلیفه معمولاً در چنین جلساتی از رسیدگی به امور شخصی افراد و شکایت هایشان خودداری می کرد، از مراجعه ی آن مرد در آن هنگام عصبانی شد و شلّاقش را برداشته بر سرِ وی زد و گفت: شما عمر را زیاد می بینید و چنین شکایاتی به او نمی رسانید، همین که جلسه ای جهت حلّ مشکلات عمومی امّت تشکیل می دهد، مزاحمت ایجاد می کنید. مرد ناراحت شد و از آنجا بیرون رفت. دیری نگذشت که عمر (رض) کسی را دنبال آن مرد فرستاد. وقتی آمد، شلّاق را به دست او داد و گفت: از من انتقام بگیر. مرد گفت: ای امیرالمؤمنین! من از شما انتقام نمی گیرم. عمر (رض) گفت: این طور نمی شود، یا آن را به خاطر خدا می بخشی تا در عوض، به تو پاداش نیکو بدهد، یا از من انتقام می گیری. مرد گفت: به خاطر خدا از آن صرف نظر می کنم. سپس عمر بن خطّاب (رض) به خانه رفت و احنف بن قیس (راوی این ماجرا) و برخی دیگر همراه او بودند. در آنجا نخست دو رکعت نماز خواند. سپس نشست و گفت: ای پسر خطّاب! تو گمراه بودی، خدا تو را هدایت کرد. ذلیل بودی، خدا تو را عزّت داد و رهبر مسلمانان کرد، آن گاه مردی نزد تو می آید و از تو کمک می طلبد، تو او را می زنی؟! فردا جواب خدا را چگونه می دهی؟! راوی می گوید: او هم چنان خود را سرزنش کرد تا این که من یقین کردم که بهترین بنده ی خدا در روی زمین است (همان: 216-215).

12- عمر (رض) بر اثر شدّت خوفی که از خداوند داشت، جهت محاسبه ی خود می گفت: اگر بچّه گوسفندی در سواحل فرات بمیرد، می ترسم که خداوند، روز قیامت حسابش را از عمر بگیرد. علیّ بن ابی طالب (رض) می گوید: عمر را سوار بر شتری دیدم که دوان دوان می رفت. گفتم: ای امیرالمؤمنین! کجا می روی؟ گفت: دنبال شتری از بیت المال می گردم. گفتم: به خدا سوگند خلفای بعد از خود را به مشقّت انداختی. عمر (رض) گفت: ای ابوالحسن! مرا ملامت نکن. به خدا اگر در آن سوی فرات بچّه شتری بمیرد، روز قیامت حسابش از عمر گرفته خواهد شد (همان: 217-216).
« گوسفندی ضعیف در بغداد                                      رفت بر پل و ناگهان بفتاد
گشت رنجور و پای وی بشکست                                صاحب وی به دامنم زد دست
گفت انصاف من بده به تمام                                       که تو بودی امیر بر اسلام »
                                                                                               (سنایی غزنوی، سیمای شیخین، 33)

13-  معدان بن ابی طلحه یعمری می گوید: روزی نزد عمر (رض) غذا و خرما آوردند. او همه ی آن ها را در میان مسلمانان تقسیم نمود. سپس گفت: بارالها! من این ها را تقسیم کردم تا دست من در آن فرو نرود؛ چرا که می ترسم از آن بخورم و فردا در شکمم به آتشی مبدّل شود. معدان می افزاید: سپس از مال شخصی خود ظرفی پر از غذا آورد ودر میان مسلمانان نشست و مشغول خوردن شد. آری! عمر (رض) دوست داشت در کنار مردم باشد و با آن ها غذا بخورد. ولی از غذایی که برای عموم مسلمانان تهیّه شده بود، پرهیز می نمود و از غذای شخصی خود استفاده می کرد. اگرچه خوردن از غذای عمومی اشکالی نداشت، چون او نیز یکی از مسلمانان بود؛ ولی عمر (رض) از نزدیک شدن به امور شبهه دار و مشکوک پرهیز می کرد (همان: 223-222).

14- عمر بن خطّاب (رض) پرهیزگاری نمونه بود، چنان که روزی بیمار شدو اطبّا به او خوردن عسل را توصیه کردند. امّا او عسل نداشت تا از آن بخورد، جز این که در بیت المال عسل وجود داشت، و خلیفه ناچار روی منبر رفت و به مردم گفت: من بیمارم و اطبّا خوردنِ عسل را توصیه کرده اند. آیا اجازه می دهید که از عسلِ بیت المال مقداری بردارم؟ حاضران به گریه افتادند  [ نگارنده ی این سطور هم هنگام مطالعه ی این روایت به گریه افتاد. ] و همه یکصدا موافقت خود را اعلام نمودند و به یکدیگر گفتند: خدا به حال عمر رحم کند، او خلفای بعدی را به مشقّت انداخت (همان: 223).

15- گویند مقداری مشک و موادّ خوشبو از بحرین دریافت شد. عمر فاروق (رض) گفت: ای کاش زنی بود که می توانست این موادّ خوشبو را به خوبی بسته بندی کند تا آن ها را میان مسلمانان تقسیم نمایم. همسرش (عاتکه بنت زید) گفت: من این کار را انجام می دهم. عمر (رض) مخالفت کرد و گفت: بگذار فرد دیگری این کار را انجام دهد، چرا که می ترسم دستانت با آن آمیخته شود، آن گاه به گردن و سر و صورت خود بمالی و چیزی بیشتر از دیگر مسلمانان نصیب تو شود (همان: 231).

16- انس بن مالک (رض) می گوید: عمر (رض) را دیدم، در حالی که  ازاری پوشیده بود و آن ازار، چهارده پینه (وصله) داشت و تازیانه به دست در بازار مدینه دور می زد (همان: 283).
« امام مطلق و شمع دو عالم                                امیرالمؤمنین فاروق اعظم ...
دو پیراهن چنان خصم تنش بود                       که در اسلام یک پیراهنش بود
چو در دین آمد او، یک پیرهن داشت               چو این یک برکشید آن یک کفن داشت
ز بس او پاره بر آن پیرهن دوخت                   رسید آن جا که دلق هفده من دوخت »
                                                                                    (عطّار نیشابوری، سیمای شیخین، 69)
« گر خلافت بر خطا می داشت او                      هفده من دلقی چرا می داشت او؟!
چون نه جامه دست دادش نه گلیم                   بر مرقّع دوخت ده پاره ادیم »
                                                                                    (عطّار نیشابوری، سیمای شیخین، 77)

17- خلیفه ی دوم شدیداً با پرداختن کارگزاران خود به تجارت مخالف بود، چنان که باری یکی از کارگزاران دولتش به نام حارث بن کعب ثروت هنگفتی به دست آورد. عمر (رض) از او پرسید: این مال را از چه راهی به دست آورده ای؟ گفت: از راه تجارت. خلیفه فرمود: به خدا سوگند که من شما را برای تجارت نفرستاده ام. این را گفت و ثروتی را که مازاد بر اصل سرمایه ی او بود، مصادره کرد و وارد بیت المال نمود. هم چنین یکی از سیاست های عمر بن خطّاب این بود که سرمایه ی کارگزاران دولت و فرمانداران و مسئولین را قبل از این که آنان را استخدام نماید، بررسی و محاسبه می کرد و اگر در دوران زمامداری شان، در سرمایه ی آنان رشدِ بی رویّه ای صورت می گرفت، مورد بازخواست قرار می گرفتند و حتّی اگر ثروتشان از راه تجارت افزوده می شد، باز هم نمی پذیرفت (همان: 510). عمر (رض) بارها خطاب به مردم می گفت: من فرمانداران و کارگزاران خود را نمی فرستم تا شما را مورد ضرب و شتم قرار دهند و اموال شما را حیف و میل کنند؛ بلکه آن ها را می فرستم تا به شما دینتان و سنّت پیامبرتان را بیاموزند (همان: 523). علاوه بر این، خلیفه از فرمانداران و کارگزاران دولت خود می خواست که هنگام ورود به مدینه، شب هنگام وارد نشوند، بلکه منتظر طلوع آفتاب باشند تا معلوم شود چه همراه دارند و بتوان بهتر از آنان حساب گرفت (همان: 536).

18- عمر (رض) پیک خود را به شهرهای مختلف نزد والیان می فرستاد و او را موظّف می ساخت که هنگام بازگشتش در جمع مردم اعلام کند چه کسی می خواهد برای خلیفه نامه بفرستد؟ در آن صورت اگر کسی شکایتی می داشت، شکایت خود را مستقیماً توسّط نامه به اطّلاع خلیفه می رساند؛ چون نامه ها بدون این که کسی از محتوای آن ها اطّلاع یابد، به دست امیرالمؤمنین می رسید (همان: 537).

19- عبدالرّحمان بن عمر بن خطّاب و مردی دیگر که در مصر بودند، یک نوشیدنی نوشیدند و  نمی دانستند که مست کننده است. سپس نزد عمروبن عاص، حاکم مصر رفتند و گفتند: ما شراب نوشیده ایم و خواهان اجرای مجازات شرعی هستیم. عمرو به آن ها بد و بیراه گفت و آنان را طرد نمود. عبدالرّحمان گفت: اگر بر ما حد جاری نکنی، به پدرم اطّلاع خواهم داد. عمرو می دانست که اگر عمر بن خطّاب مطّلع شود، سخت خشم خواهد گرفت و  او را از کار برکنار خواهد کرد. بنابراین، آن ها را به منزل خود فرا خواند و پس از تراشیدن موهای آنان، مجازات شرعی را بر آن ها اجرا نمود. در حالی که معمولاً کسانی که شراب می نوشیدند، در ملأ عام مجازات می شدند. وقتی این خبر به گوش عمر فاروق (رض) رسید، طیّ نامه ای اعتراض شدید خود را نسبت به این رفتار عمرو اعلام نمود و گفت: عبدالرّحمان همچون دیگران، یکی از افراد رعیّت توست و شاید چنین اندیشیده ای که او فرزندِ  امیرالمؤمنین است و باید رعایتِ او را کرد. مگر نمی دانی که من در اجرای حدود الهی پروای هیچ کسی را ندارم؟ (همان: 545-544)

20- خلیفه فردی به نام عیاض بن غنم را در منطقه ای از شام استخدام کرد و هنگامی که مطّلع شد که وی مجلس ویژه ای تشکیل داده و عموم مردم را به مجلس خود راه نمی دهد، او را به مدینه فرا خواند و سه روز حبس کرد. سپس به چوپانی و نگهداری گوسفندان واداشت و پس از دو سه ماه که خوب از وی کار کشید و متوجّه شد که او از کارش پشیمان شده و دیگر مجلس خصوصی تشکیل نمی دهد، وی را سر کار قبلی اش بازگرداند (همان: 552).

21- عمر فاروق (رض) در مورد رعایت حقوق ذمّیان (غیرمسلمانانی که تحت حاکمیّت حکومت  اسلامی بودند) چنین توصیه نمود: من شما را به رعایت عهد خدا و پیامبر (ص) در مورد این ها سفارش می کنم. به دفاع از آن ها بجنگید و آنان را به انجام کاری که از عهده ی آن برنمی آیند، مجبور نسازید. بیهقی می نویسد: عمر (رض) در « عام الرّماده » (خشکسالی معروف) بر مردم انفاق می نمود و پس از این که باران بارید و خشکسالی برطرف شد، مردی از طایفه ی محارب گفت: به خاطر تو خشکسالی رفع شد. عمر (رض) گفت: وای بر تو! من از جیب خودم و جیب پدرم (خطّاب) بر آن ها انفاق نکردم، بلکه از مال خدا انفاق نمودم (همان: 528).

22- وقتی به عمر بن خطّاب (رض) خبر رسید که یکی از فرمانداران در توزیع مالی، عرب ها را بر دیگران ترجیح داده است، نامه ای به او نوشت و گفت: برای بد بودنِ فرد، کافی است که برادر مسلمانِ خود را با دید حقارت بنگرد. و افزود که: چرا همه ی آن ها را یکسان نگاه نمی کنی؟! (همان: 532)

23- خلیفه ی دوم به کارمندان خود می گفت: این مال در دست من و شما مانند مال یتیم در دست وصیّ وی است؛ هر کسی به آن نیاز دارد، به اندازه ی نیاز خود از آن بخورَد و هر کس بدان نیازی ندارد، از آن پرهیز نماید (همان: 520).

24- عمر فاروق (رض) مردی از بنی اسلم را به عنوان امیر ناحیه ای تعیین کرد. وقتی آن مرد به مجلس عمر (رض) آمد، دید که عمر، فرزندانِ خود را در آغوش می گیرد و می بوسد. مرد با تعجّب گفت: ای امیرالمؤمنین! شما با بچّه هایت این گونه برخورد می کنی؟! به خدا سوگند من تاکنون هیچ کدام از بچّه هایم را نبوسیده ام. عمر (رض) گفت: اگر واقعاً چنین است، پس تو با رعیّت، سنگدل تر از این خواهی بود. برو، تو به دردِ این کار نمی خوری (همان: 508).

25- روزی فرزند عمروعاص (والی مصر) یکی از ساکنان مصر را به ناحق تازیانه زد. آن مرد به مدینه رفت و نزد عمر بن خطّاب (رض) شکایت برد. عمر (رض)، عمروبن عاص و فرزندش را احضار نمود و خطاب به آن ها مقوله ی مشهورش را گفت: « مَتی اِستَعبَدتُمُ النّاسَ وَ قَدوَلَدَتهُم اُمَّهاتُهُم اَحراراً » شما از کی مردم را برده ی خود قرار داده اید، در حالی که مادرانشان، آن ها را آزاد به دنیا آورده اند. آن گاه تازیانه را به دستِ آن مرد مصری داد تا از فرزندِ والی مصر انتقام بگیرد و سپس گفت: به خدا اگر حقّی بر گردن پدرش داشتی و می خواستی از او انتقام بگیری، کسی مانعِ تو نمی شد! (همان: 545)

منابع: 1- عمر فاروق (رض) (بررسی و تحلیل زندگانی خلیفه ی دوم)، دکتر علی صلابی، چاپ اوّل، 1388، کتابخانه ی عقیده، نسخه ی پی دی اف. 2- سیمای شیخین در آینه ی شعر فارسی، محمّد برفی، 1383، ناشر: مؤلّف.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 فروردین 1399 :: نویسنده : ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی
نظرات ()
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic