تبلیغات
به وسعت آسمان - اسوه ی حسنه(۵)
 
درباره وبلاگ
نظرسنجی
به نظر شما اجرای نظام 3-3-6 و شروع آن در سال تحصیلی (92-91) تا چه حد موفّق بوده است؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

به وسعت آسمان




                  
   در ماه شوّال سال پنجم هجری٬ مشرکان با تعداد زیادی از قبایل و گروه های هم پیمانشان -که تعدادشان به ۱۰ هزار نفر می رسید- برای از میان برداشتن اسلام و مسلمین به مدینه هجوم بردند. رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) اصحابشان را از این موضوع باخبر کردند و با آنان مشورت نمودند. « وَ شاوِرهُم فِی الاَمر » (آل عمران٬ ۱۵۹) « وَ اَمرُهُم شوری بَینَهُم » (شوری٬ ۳۸) حضرت سلمان فارسی (رضی الله عنه) صحابی جلیل القدر ایرانی٬ عرض کرد که در کشور ما هرگاه شهری مورد محاصره ی دشمن قرار گیرد و اهل آن٬ توانایی مقابله با آن را نداشته باشند٬ در اطراف شهرشان٬ خندقی حفر کرده و آن را پر آب می کنند تا جلوی پیشروی دشمن را بگیرند.
    این پیشنهاد٬ مورد قبول پیامبر و اصحاب قرار گرفت و تصمیم گرفتند هر چه زودتر در شمال شهر مدینه خندقی حفر نمایند. قسمت های دیگر مدینه٬ به علّت وجود کوه یا حرّه (سنگلاخ) قابل نفوذ نبود. چهار روز از حرکت قریش گذشته بود که قبیله ی خزاعه - از هم پیمانان پیامبر - خبر را به آن حضرت رساندند. مسلمانان٬ برای کندن خندق فقط ۸ روز فرصت داشتند. بنابراین با شتاب دست به کار شدند. مسلمانان دسته بندی شدند و حدوداً هر بیست متر به ده نفر سپرده شد. خود رسول خدا (ص) هم کلنگ به دست گرفته و مشغول شدند. گروهی که حضرت سلمان (رض) در میانشان بود٬ به سنگی سخت برخوردند و هرچه ضربه زدند٬ نتوانستند آن را بشکنند. به پیامبر (ص) خبر دادند. آن حضرت به آن جا رفتند٬ کلنگ را برداشتند و سه ضربه به سنگ زدند و آن را خرد کردند. با هر ضربه ای برقی از سنگ برخاست وپیامبر(ص) فرمودند:«الله اکبر! خداوند٬قصرهای قیصر(امپراطور روم)٬ کسری (شاه ایران) و صنعای یمن را مورد تصرّف صحابه ی من قرار داد. » و پیامبر (ص) با این پیشگویی و دعاهایشان٬ به مسلمانان قوّت قلب می دادند. یک روز رسول خدا (ص) دیدند که مسلمانان هنگام بامداد در هوای سرد مشغول کندن خندق هستند. آن حضرت با مشاهده ی رنج و مشقّت یارانشان این جملات را بر زبان آوردند:
« اللّهُمَّ اِنَّ العَیشَ عَیشُ الآخِرَة                   فَاغفِر لِلاَنصارِ وَالمُهاجِرَة »
بارالها! همانا زندگی٬ زندگی آخرت است٬ پس انصار و مهاجرین را بیامرز.
و مسلمانان در پاسخ گفتند:
« نَحنُ الَّذینَ بایَعوا مُحَمَّدا                           عَلَی الجِهادِ ما بَقینا اَبَدا »
ما کسانی هستیم که با (حضرت) محمّد (ص) بیعت کردیم بر جهاد٬ همیشه مادامی که زنده هستیم.
   هم چنین پیامبر گرامی اسلام (ص) و اصحابشان٬ این شعر را که عبدالله بن رواحه (رض) سروده بود٬ می خواندند:
« وَاللهِ لَولَا اللهُ مَا اهتَدَینا                           وَ لا تَصَدَّقنا وَ لاصَلَّینا
فَاَنزِلَن سَکینَةً عَلَینا                                 وَ ثَبِّتِ الاَقدامَ اِن لاقَینا
اَلمُشرِکونَ قَد بَغَوا عَلَینا                            اِذا اَرادوا فِتنَةً اَبَینا »
به خدا سوگند که اگر فضل خداوند نمی بود٬ ما هدایت نمی یافتیم و نه صدقه می دادیم و نه نماز می گزاردیم. پس بر ما آرامشی فرود آور و گام های ما را آن گاه که با دشمن رو به رو شویم٬ استوار کن. مشرکان همانا بر ما تمرّد کردند. اگر فتنه انگیزی مرادشان باشد٬ از آن می پرهیزیم.
   مسلمانان از خانه های خود دور بودند و با وجود کار سنگین٬ غذایی برای خوردن نداشتند٬ برخی از اصحاب نزد پیامبر (صلّی الله علیه و سلّم) رفته و از فشار گرسنگی شکایت کردند و پیراهن خود را بالا زدند و سنگی را که بر شکم بسته بودند٬ به آن حضرت نشان دادند. رسول خدا (ص) پیراهن خود را بالا زدند؛ صحابه دیدند که پیامبر (ص) دو سنگ بر شکم مبارکشان بسته اند! سه روز بود که پیامبر٬ چیزی نخورده بودند. حضرت جابر بن عبدالله انصاری (رضی الله عنه) با مشاهده ی شدّت گرسنگی پیامبر (ص) خیلی ناراحت شد. نزد همسرش رفت و موضوع را به او گفت و پرسید: چه چیزی برای خوردن در خانه داریم؟ همسرش پاسخ داد: مقدار کمی جو و یک بُز. حضرت جابر (رض) بز را ذبح کرد و جوها را در دستاس ریخت و آرد کرد و سپس نزد پیامبر (ص) رفت و عرض کرد: شما همراه یک یا دو نفر از اصحاب برای ناهار به منزل من تشریف بیاورید. رسول خدا (ص) پرسیدند: چه قدر غذا دارید؟ عرض کرد: یک بز کوچک و کمی جو. آن حضرت فرمودند: بسیار است؛ خوب است. سپس همه ی یارانشان را صدا زدند و فرمودند: ای اهل خندق! برای خوردن غذا به خانه ی جابر می رویم. جابر (رض) به خاطر کم بودن غذا نگران شد. رسول خدا (ص) فرمودند: به همسر خود بگو دیگ را از دیگدان برندارد و خمیر را نپزد تا آن که من بیایم. وقتی به خانه ی جابر رفتند٬ پیامبر (ص) نان را می شکستند و گوشت را بر آن می نهادند و آن را به یاران خود می دادند. جابر بن عبدالله می گوید: آن ها هزار نفر بودند؛ همه سیر شدند و به همان مقداری که بود٬ باقی ماند! سپس آن حضرت به همسر جابر فرمودند: از آن بخور و به دیگران هم بده؛ همانا مردم دچار گرسنگی شده اند. جالب آن که حفر خندق در ۶ روز به پایان رسید. پهنای آن به قدری بود که سواران دشمن نمی توانستند از آن با پرش بگذرند و عمق آن نیز به اندازه ای بود که اگر کسی وارد آن می شد٬ به آسانی نمی توانست بیرون آید٬ ضمن آن که مسلمانان از بالای خندق با پرتاب تیر و سنگ از آنان پذیرایی می کردند. (طول خندق: ۵ کیلومتر٬ عرض آن: ۴ متر و عمقش ۳ متر بود.) وقتی سپاهیان کفر به آن جا رسیدند٬ با دیدن خندق٬ شگفت زده و ناامید شدند و  گفتند: این٬ حیله و روش عرب نیست! کفّار قریش پُشت خندق چادر زدند و مدّت یک ماه تا چهل روز مسلمانان را محاصره کردند٬ با این حال نتوانستند کاری از پیش برند و با وزش طوفان٬ وحشت زده و ناامید شده بازگشتند. فقط تعداد اندکی از سواران آن ها توانستند خود را به آن سوی خندق برسانند؛ از جمله عمرو بن عبدوَد٬ نوفل بن عبدالله٬ عکرمة بن ابی جهل٬ هبیرة بن وهب٬ ضرار بن خطّاب و ... حضرت علی (رضی الله عنه) شیر خدا به مقابله با عمروبن عبدود - که پهلوان معروفی بود و او را برابر با هزار مرد جنگی می دانستند - شتافتند و وی را کشتند. سوارکاران قریش وحشت زده بازگشتند٬ ولی نوفل بن عبدالله در خندق سقوط کرد و مسلمانان به طرف او سنگ پرتاب کردند. سپس حضرت علی (رض) به آن جا رفته و او را هم به هلاکت رساندند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 مرداد 1393 :: نویسنده : ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی
نظرات ()
جمعه 31 مرداد 1393 05:21 ب.ظ
فقط هنگامی كه عشق را تجربه می كنیم، حقیقتا در می یابیم كه با از دست دادنش چه چیزی را گم كرده ایم.

سلام و خداقوت دوست عزیز

بفرمایید در خدمت باشیم.
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام٬ ممنون جناب آقای بذلی بزرگوار؛ در خدمتیم!
سه شنبه 28 مرداد 1393 03:52 ب.ظ
سلام
درود برشما مطلب جالب و قابل تاملی است،
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام٬ ممنون از لطف شما!
دوشنبه 27 مرداد 1393 04:45 ب.ظ
سلام . مطلبو خوندم .
بهم سر بزنین . چند مطلب غیر فوتبالی گذاشتم

messifootball.blogfa.com
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام٬ در خدمتیم!
یکشنبه 26 مرداد 1393 04:17 ب.ظ
للام بابا
تپوتی. بابااو. مامااو. مامیین. امما. دودوس. آلایی. تکی. اتو. امی. امنی. دایو.
خایس
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام عزیز دلم! فدات بشم با حرف های قشنگت! خداحافظ.
دوشنبه 20 مرداد 1393 03:16 ب.ظ
روی اسم نیما کلیک کنین وبلاگم باز میشه
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام٬ ممنون٬ ولی در کامنت قبلی٬ آدرسو ننوشته بودی؛ روی اسمت کلیک می کردم٬ باز نمی شد.
دوشنبه 20 مرداد 1393 12:14 ق.ظ
سلام دایی جون بی زحمت این وبلاگمو لینک کنین
ابوالقاسم محمد خلیلی پور رودی سلام نیماجان؛ چشم٬ ولی آدرستو ننوشتی؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.